|
اسطوره بانو میان کوچه های شهر از اسطوره بانویی نشانی من نمی بینم نمی آیددگربویی
تمام گوشه های شهر جایش بودامارفت زِخَمِ کوچه اش بگذشت با هرخَمِ ابرویی
چه بسیارند روباهان دندان گرد درمردم وخفاشان کورِ تیزدندان در پی رویی
هزاران کر که نشناسندصدای بلبل خوشخوان چرا سازند از این بلبل عاشق پرستویی؟
تو ای بانو ،مهاجر ، باز آ ،تا باز بینم من میان کوچه های شهر از اسطوره بانویی 8اسفند89 کوچه نمی دانم چرا تا انتهــــــای کوچه را دیدم دوپایم سست گردیدند سوی کوچه چرخیدم
به کُندی پای من تا انتهای کوچه را پیمود سری در چارچوب در ندیدم زود پیچیدم
میان کوچه بنشستم کنارچالــــه ی باران سَری را در میان آب دیدم اشک باریدم
دعایم، اشتباه سال های پیش یادم هست که خواهانش به قدر لحظه ای کوتاه گردیدم
کنون در کوی با عکسم میان آب تنهایم بدون او میان در، سلامی گـــــرم نشنیدم
کنون امــروز تنهایم ندارد کوچه بویش را چرا آن روز پُشتش کاسه ای از آب پاشیدم
خدایا! کوچه آن کوچه،درآن در،من همان آدم ولی چون نیست خاک کوچه را بادرب بوسیدم 4اسفند1389
غرفه چشمت میان غرفه چشمت چراغانی است می دانم
توچون مهتاب می مانی که نورانی است می دانم
برای دیدن این ماه چه غوغاهاست می دانی
برایت جانفشانی ها به آسانی است می دانم
توراتاماه می بیننـــدزمینی ســــایه اندازند
خسوف کامل ماهم چه طولانی است می دانم
درون قاب چشمانم میــــــان اشک پیدایی
زجنس این دوآیینه فراوانی است مـــی دانم
گمانم برق چشمانت زنـــــور سیرت مابود
نشان عشق والایی که روحانی است می دانم
ورای نور وبرق چشم کلامی هیــــچ ننشیند
پس این برق ،چشمانم چه بارانی است می دانم 28آذر89داریوش
انگاره توبا انگاره های خویش بامن آشنا هستی به چشمانت همان نقشم که در اوهام می بستی
تو ما را با توهم سخت بد منقوش می داری مرا موصوف می کردی به کار خویش، تردستی
چو اشکی را درون چشم داری خیس می بینی ز اشک عیب مارا خیس می بینی و سرمستی
قلم مویی درون رنگ های خویش مالیدی مرا رنگین نمودی چشم ها بر رنگ خود بستی
در این انگاره های تار خود را کرده ای غرقه توبا انگاره های خویش بامن آشنا هستی 21 دی 1389
آشنایی چیست آشنایی چیست عادت کردن است حلقه زنجیروار گردن است حلقه ها را تنگ تر انداختن حاصل هر آمد و برگشتن است دیدن هر روز هم تکرار وار روز مرگی های جنس مردن است با سلامی سرد سیلی خورده ایم روی گلگون من از سیلی زن است جمع سرد آشنایان غریب عزلتی غمناک را آبستن است مهرورزی کردن وآمیختن هاونی از آب راکوبیدن است می برند از یاد تاما می رویم آشنایی اول دل کندن است معنی این آشنایی ها فقط نام هم را لحظه ای دانستن است 7دی ماه 89-داریوش
درد بی همراه2 هیچ دردی همچو درد دوری همراه نیست دردهولناکی است که آن را بهرناآگاه نیست دردتنهایی است دردبی کسی،بی همدمی دردهر روزاست تا فردا، غم گهگاه نیست درد بی همراه بغضی سرد،دردی مبهم است هرطبیبی این علاجِ درد را آگاه نیست درد بی همراه بی همراه دردی بی دواست ازپس وازپیش دردش هست، اما راه نیست 2آذر1389_داریوش |
| ||||||